۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۸

در هنر، درست است که نقش و اهمیت ابزار و امکانات بسیار  زیاد است، اما مسلما مهمترین عامل نیست. آنچه مهمتر از ابزار است، نوع نگاه و ایده هنرمند است.

مساله‌ای که این روزها همواره در گالری سایت عکاسی مورد بحث و شکایت و جدل است، کیفیت عکس های ارسالی اعضا است. بعضی‌ها اصلا عکاسی طبیعت و گل و بلبل را (به اصطلاح خودشان) هنر نمی دانند. بعضی دیگر هم که در این ژانر عکاسی کار می‌کنند، همواره به دنبال اثبات خود و جدل با گروه اول هستند.

اما به نظرمن واقعیت این است که عکاسی (و اصولا هر هنری)، زیاد ربطی به ژانر آن ندارد و در هر ژانر و رده‌بندی،‌یک هنرمند واقعی می تواند حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشد. اتفاقا، به نظر من عکاسی طبیعت، به دلیل اینکه یک موضوع بسیار پرطرفدار و پرسابفه است، موضوع بسیار سختی برای کار کردن است، به این دلیل که عکاس باید با فکر و ایده و طرح بسیار خلاقانه‌ای کار کند که عکسها و آثارش کلیشه‌ای و تکراری نباشند.

اما واقعیت این است که اکثریت دوستانی که در گالری سایت فعالیت می‌کنند، به محض دیدن یک سوژه زیبا، مانند یک گل، خیلی ساده از یک زاویه مرسوم یک عکس از سوژه می‌گیرند و بعد آن را به نمایش می‌گذارند. چیزی مانند این:

1.jpg

 بله. این یک گل بسیار زیباست. رنگها، نور و ادیت بر فرض بسیار بی نقص است. اما موضوع بسیار تکراری است. بطوریکه لحظه‌ای بعد از دیدن عکس، شاید حتی نتوانیم تصور کنیم عکسی که دیدیم چه شکلی بود. اما، همین سوژه را می‌توان طور دیگری نگاه کرد. مثلا شاید اینطوری:

3_1.jpg
در این عکس، همان گل از زاویه بهتر و غیر مرسوم‌تری عکاسی شده است.  یک کار عالی نیست، اما نسبت به عکس قبلی، بهتر است یا برای نمایش در گالری، مستحق‌تر است! شاید بعضی وقتها جور دیگر باید دید:

2.jpg


شاید مثال‌های فوق، به علت ضعف هنری من در عکاسی، دقیقا مطابق با آنچه که می‌خواستم بگویم نباشد، اما قطعا همه شما نمونه‌های بسیار زیادی عکس از همان موضوعات روزمره دیده اید که شما را حیرت زده کرده است. به خودم می‌گویم، از این به بعدباید  برای هر دکمه شاتری که میچکانم و بعد از آن برای هر عکسی که به عنوان نمایش دهنده شخصیت و هنر خود نشان می‌دهم، احترام و اهمیت بیشتری قائل باشم.

۰۱ بهمن ۱۳۸۷

moghavem.jpg

ایمیلی از دوستی بدستم رسید، حاوی داستانی با نام "ویلون‌نوازی در مترو"، نمی دانم واقعی است یا نه و نویسنده اصلی آن کیست؟ اما منطقا درست و تفکر برانگیز است. فکر کردم نقلش در اینجا بد نباشد:

"در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتی که ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار!
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می‌تواند این باشد:
"اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟"

۲۸ دى ۱۳۸۷

01.jpg

در دنیا نادیده‌های زیادی وجود دارد که بعضا نشان دادن بعضی از آنها انسان را متعجب می‌کند. یکی از وجوه تمایز یک هنرمند، بخصوص هنرمندانی مانند عکاس، نقاش، کارگردان یا نویسنده، دیدن دنیا از زوایایی است که کمتر دیده شده، اما در عین حال برای دیگران آشنا و قابل فهم است. یعنی مخاطب بعد از دیدن آن، بتواند با آن براحتی ارتباط برقرار کند و موضوع برایش آشنا و قابل درک باشد، اما از عدم دقتی که تا بحال به آن موضوع داشته دچار تعجب شود یا از دیدن آن موضوع (هر چند ساده) از یک زاویه جدید، لذت ببرد.

02.jpg

گاهی اوقات، روزمرگی‌ها و عادت‌ها باعث ندیدن بسیاری از زیبایی‌ها یا حقایق ساده‌ای می‌شوند که هر روز هزاران بار در اطراف ما قابل مشاهده هستند.  برای یک هنرمند موفق این یک ضرورت اولیه و بسیار اساسی است که (علاوه بر دیدن معمولی) بتواند جزئیاتی را ببیند که بقیه ندیده‌اند. همین نگاه نافذ،‌ دقیق و هوشمندانه است که وجه تمایز بین هنرمندان و مردم معمولی را مشخص می‌کند.

در جایی می‌خواندم که در هر منظره که چشم ما می‌بیند، معمولا تنها به یک هزارم آنچه که در چشم ما به عنوان تصویر نقش می‌بندد توجه می‌کنیم. مثلا ممکن است دقایقی بادستمال مشغول تمیز کردن ساعت باشیم، اما اگر از ما بپرسند موقع تمیز کردن، ساعت چند بود، نتوانیم جواب دهیم، با این که تصویر ساعت را چندین دقیقه دیده‌ایم! دید یک هنرمند دقیق اینگونه نیست، یک هنرمند باید سعی کند هر آنچه را که می‌بیند، واقعا ببیند. نه اینکه تنها تماشا کند.

با دیدن تصاویر گالری سایت به فکرم رسید این مطالب را بنویسم. چون حد آثار بعضی از دوستان، از حد یک عکس یادگاری بالاتر نمی‌رود. برای عکاسی نیاز به سوژه‌ها یا موقعیت‌های عجیب و غریب نیست. قطعا سوژه و موقعیت خوب بسیار موثر است، اما همه چیز نیست. گاهی اوقات، همان عکسهای روزمره را هم می‌توان با نگاهی تازه و دیدی خاص گرفت تا دیدنش لذت بخش و آموزنده باشد.

۰۷ دى ۱۳۸۷

shaghayegh.jpg

شاید در این زمستان بی رمق و پردود، رویای بهار، یک فانتزی نه چندان واقعی و لوس باشد! ولی حداقل برای وبلاگ نویسی که مدتی است فرصتو سوژه بروز کردن وبلاگش را ندارد، دیدن چنین رویاهایی مباح است! اما با نوشتن همین دو خط، سوژه جدید که همان دود و دم این روزهای تهران است به دست آمد! همین است که می گویند از تو حرکت، از خدا برکت!

برای دیدن عمق فاجعه هوای تهران نیازی به عکس‌هایی زشت و چندش آور نیست. تهرانیها که دارند با اعماق وجودشان آن را حس می‌کنند، و غیر تهرانیها هم، خوش بحالشان که از آن بدورند. اما باید چکار کرد؟! متولی این قضیه کیست؟ راه چاره چیست؟

جواب همه اینها فکر می‌کنم آنقدر واضح و روشن است که هر کودک ناآزموده هم می‌داند! اما مشکل در کجاست که این همه فکر و راه حل، به عمل نمی‌رسد؟ به نظر من، همه دردهای ما یک علت دارد. آن یک علت هم این است که ما (و علی‌الخصوص مسئولین ما که بخشی از مایند) فکر می‌کنیم یا بهتر بگوییم، باور داریم که ما (بخصوص در این دو سه دهه اخیر) برترین، بی عیب‌ترین، رستگارترین، موفق‌ترین، با هوش‌ترین، سریعترین، و "هر‌چه خوبی‌ترین دیگر" دنیا هستیم و غیر از ما، که بی‌صبرانه پشت درهای بهشت منتظر وصول جواز ورودیم و نیکان دنیا آنطرف در، مشتاقانه ورود ما را انتظار می‌کشند، بقیه دنیا با کله در حال سقوط به اسفل السافلین جهمند و ... و با این وجود، اصلا ما مشکلی نداریم که نیاز به حل داشته باشیم. کدام مشکل! همه اینها هم توهمات و شایعات و القائات عناصر ناجور است. همه چیز رو به راه است.خدا را شکر. یک نگاهی به این عراق و افغانستان بیندازید ...

****

اصلا بیخیال، آلودگی هوا بر خلقیات آدم هم تاثیر می گذارد و شاید بعضی وقتها ناخودآگاهانه یک حرفهای حقی هم بزند. شما ببخشید... برگردیم به همان عکس بالا. اون عکس ادیت شده این پایینی است. دینامیک رنجش را حال می‌کنید!

shaghayegh_NOED.jpg

صفحه 1 از 6
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی